تبليغاتX
وبلاگ طنز دانشگاه بجنورد

         دستِ بالای دست

مدتی بود که از قیل و قال یونیورسیته و سر و صدای خوابگاه گریخته و به شهر و دیار خویش رجعت نموده بودیم. لکن از بابت کار و فعالیت هیچ عسر و حَرَجی بر خود روا نداشته و خرِ لنگان عمر را کما فی السابق از طریق «بخور و بخواب» و تن پروری به پیش می راندیم، به نحوی که روزها کارمان بیکاری گشته بود و شب ها نانمان بیعاری! روز را به کلفت نمودن پوست و شب را به پهن کردن دنده اشتغال داشتیم چندان که از پوست کلفتی جناب کرگدن و از دنده پهنی گاو هولشتاین را حسابی شرمنده خود ساخته بودیم. برنامه بی برنامگی خود را به صورت «خواب-غذا-استراحت-قضا!» تنظیم نموده و از حیث عمل نیز تن مبارک را به فیض اکمل رسانیده، مِتُد ریلکسیشن را استراتژی خود اختیار کرده و عمر نه چندان گران را به فراغت و فراخت تمام سپری می نمودیم. هر چه ابوی محترم، ما را به کار و تلاش نصیحت کرده، حقیر از خود گوش کری در داده، کأنهو یاسینی که به گوش خر بخوانند مؤثر نیفتاده. خلاصه تنها هنرمان کوبیدن به طبل بیعاری و مفیدترین فعالیتمان تولید CO2 از برای نباتات و درختان گشته بود.

دست بر قضا روزی طبق روال معمول خسته از خواب روزانه، سخت مشغول استراحت بودیم. جلوی نسیم خنک کولر لم داده، یک مخدّه در پشت و دو بالش زیر بغل نهاده، لنگ ها را روی هم انداخته به ریش روزگار غدّار می خندیدیم. ناگفته نماند قدری هم خربزه فرد اعلا شکرسود کرده در بشقابی ریخته و تلافی ایام قحطی واحد 8 (خوابگاه رویال) را سرش در می آوردیم. محض خالی نبودن عریضه و ایجاد آلودگی صوتی هم که شده FM دستگاه مبال خود را روشن نموده که مبادا هنوز خستگی خواب قبلی ار تنمان در نیامده، مجددا خوابمان برباید!

گوینده رادیو در حال گفتن اخبار و ما مشغول چپاول قطعات خربزه یکی پس از دیگری؛ که ناگاه عبارتی آشنا توجه ما را به گوینده جلباند. مشروح یکی از اخبار این گونه بود: علیرغم اینکه مهلت تخلیه یکی از ساختمان های شهرداری که (مثلا!) در اجاره دانشگاه دولتی بوده سر آمده، رؤسای دانشگاه دبّه در آورده و گفته اند که این ساختمان ارث پدری ما بوده و به هیچ وجه من الوجوه تخلیه نمی کنیم که نمی کنیم، هر که هر چه دلش خواسته بگوید و بکند و بخورد. و از آنجا که همه شهرهای ما شهر بی کلانتر بوده و در شهر بی کلانتر نیز آقایان قور باغه هفتیرکش می بوده اند، مطابق امر شهردار یکسری از نارنجی پوشان محبوب جامعه به ساختمان اداری سابق دانشگاه یورش برده هرچه دم دستشان آمده شکسته و هر که را دیده جرواجر کرده اند! خلاصه طی این عملیات مافیایی تعدادی مأمور قلچماق با چوب وچماق (و احتمالا دسته جارو) کلیه وسایل دانشگاه و از آن مهمتر عده ای از مسئولین دوست داشتنی را خار و مار، نموده اند!!!

از شما چه پنهان به محض شنیدن خبر از خنده منفجر شده و قهقهه امانمان نداده به قسمی که چیزی نمانده بود از شدت خنده در جا اجابت مزاج بنماییم! حالا در این گیر و دار تکه خربزه ای از فرصت حسن استفاده را برده، به حلقوممان پریده عنقریب بود که قاتل جانمان گشته و انتقام همنوعانش را از ما بگیرد؛ که البته به خیر گذشت.

تصور چهره مسئولین با سر و کله ای بانداژ شده و دو چسب ضربدری روی گونه ها بیشتر از هر فیلم کمدی ما را به خنده وا می داشت. خلاصه خربزه شیرین و آبدار از یک سو و خبر کتک خوردن مسئولین از سوی دیگر حسابی دل ریش ما را خنک کرده بود.

کما اینکه خود ما هم از عنایات شهرداری بی نصیب نبوده و به عمق فاجعه واقف بودیم، چرا که در ایامی که در بجنورد به سر می بردیم روزی از کجی بخت و از قضای (حاجت) روزگار گذارمان به شهرداری منطقه یک (یا شاید هم دو!) افتاد و همانجا بود که چوب جناب شهردار به تنمان خورد و ایشان چنان پاچه ای از ما گرفته و دریدند که نصیب گرگ بیابان هم نشود. (که البته گویا نصیب شد!)

لذا از شنیدن این خبر و تداعی خاطره شهرداری به یاد مصائب و بلاهایی افتادیم که مسئولین یونیورسیته طی این چند سال به سر ما دانشجویان آوردند و همانجا بود که یقین کردیم: «دست بالای دست بسیار است!»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 2:10  توسط بهلول | 

بدلیل تقاضای مکرر دانشگردان سئوالات آزمون ورودی رشته شهرسازی دانشگواه بجنورد را بیان می کنیم. این سئوالات به تقلید از سایت رسمی دانشجویان این رشته می باشد.

 

1- کدام گزینه از ویژگیهای یک استاد برتر است؟

الف) توانایی گفتن 6000 کلمه در دقیقه

ب) توانایی تدریس همزمان چندین درس

ج) سفر به کشورهای فرنگ

د) نوشتن کتاب جوانان

 

2- کدامیک از جملات زیر با موضوع تعویض مدیرگروه ارتباط بیشتری دارد؟

الف) نوکه میاد به بازار کهنه میشه دل آزار

ب) خدا یکی مدیرگروه یکی

ج) آب که سربالا بره کروکدیل دشتی میخونه

د) دود اگر بالا نشیند کسرشأن شعله نیست

 

3- در جمله «مدیر گروه مهربان تعویض باید گردد» فاعل جمله کیست؟

الف) مام رشته

ب) دانشجویان ساعی

ج) دانشجویان پاچه خوار

د) پدر جدید رشته

 

4- در چه مواردی استفاده از عینک آفتابی پیشنهاد می گردد؟

الف) در شب تار

ب) برای تغییر قیافه

ج) جلوگیری از ریا

د) هنگام خواب

 

5- استادی که از دورترین نقطه کشور می آید با چه می آید؟

الف) آن ترک با اسب در باران آمد

ب) عقب عقب آمد

ج) با دعای خیر مادر آمد

د) با طی الارض آمد

ﮪ) با پژو 405 آمد

 

6- چرا برخی اساتید با دوچرخه به مدرسه می آیند؟

الف) چون در بچگی دوچرخه نداشته اند

ب) متواضع و خاکی اند

ج) فرهنگ سلامت

د) بیشترین انحراف معیار از جامعه

 

7- چرا ساختمان جدید پردیس 3 کیلومتر از راه اصلی فاصله دارد؟

الف) برای تقویت کانون گردشگری و بیابانگردی

ب) چون انسانهای خطرناکی هستیم

ج) ماهواره های جاسوسی نتوانند نخبگان را ردیابی کنند

د) شبهای بیابان آسمان صافی دارد

8- بجنورده یعنی شهری که ...... .

الف) کجا؟

ب) آنجا

ج) اتوپیا

د) شکرپنیر

 

9- کدامیک از کلمات زیر در شهرسازی کاربرد بیشتری دارد؟

الف) موهوم

ب) ساکت

ج) عینک دودی

د) زمینه ه ح

ﮪ) مراد

 

10- به اعتقاد حراست در عوارض طبیعی اطراف ساختمان پردیس کدام گزینه اولویت دارد؟

الف) قرارگیری ساختمان در بیابان بی آب و علف بدلیل ترس از درخت و پشت آن

ب) قرارگیری ساختمان در فلاتی بدون عوارض بدلیل ترس از کوه و پشت آن

ج) تعطیلی کلاسها و اردوها بدلیل شورش دانشجویان

د) قرارگیری ساختمان خوابگاه پشت تپه ها بدلیل ترس از دزدهای سرگردنه که در امورمالی کمین کرده اند

 

11- چرا درس تنظیم خانواده مختلط برگزار نشد؟

الف) ب) ج) د) 

***کلیه گزینه ها بدلیل وجود کلمات کلیدی سانسور شد***

 

12- کدامیک از دروس زیر را خانواده معین مقدس و بستگان تدریس نمی کنند؟

الف) فیزیک

ب) ریاضی1و2و3

ج) مبانی طراحی

د) تنظیم خانواده پیشرفته

 

13- کدام گزینه یکی از شرایط استاد شدن است؟

الف) نکات موهوم را دانستن

ب) حداقل یکسال از دانشجویان بزرگتر باشد

ج) نخبه بودن در سراسر کشور

د) داشتن عینک دودی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 2:3  توسط بوچّوش | 

هر که زورش بیش حقش بیشتر ...

چندی پیش با خبر شدیم مأمورین اداره بلدیه طی یک اقدام تروریستی و وحشیانه ساختمان مرکزی یونیورسوتی بجنورد را ساعاتی چند محاصره نمودند و پس از مرور تاکتیک به ساختمان حمله ور شده و مسئولین قوی هیکل دانشگواه را شکار کرده و تا حد کشت مورد ضرب و شتم قرار دادند. گفتنی است در این حمله سوء قصد به جان کودک هنوز از راه نرسیده ای بود که 2 ماه دیگر قصد اقامت در شکم مادرش را داشت ولی از هول این حمله راه فراری برای خود پیدا کرده و زودتر از موعد پا به این دنیای فانی گذاشت.

حال چند تن از مسئولان مضروب دانشگواه وخیم اعلام شده و ایشان همکنون در بیمارستان بستری می باشند. مسئولین دانشکده هم در اقدامی نمادین همه با هم دست در دست هم استعفای خود را تقدیم نمودند. با این حرکت در نگاه اول وحدت و هماهنگی مسئولین تحسین همگان را برانگیخت. برخی هدف این کار را تغییر دادن سنگر مبارزه خواندند. احمقانه بنظر می رسد که این اقدام کارمندان را از روی ترس بدانیم، بلکه این تهدیدی جدی برای استانداری و دانشجویان و کارمندان ضارب و قاتل بلدیه محسوب می گردد.

از سوی دیگر از آنجا که گویی عذاب الهی به جان دانشگواه افتاده ساختمان رویال در آتش خشم الهه ی دود سوخت و به خاکستر تبدیل شد. در این حادثه هزاران فروند از سوسکهای مهربانی را که یکسال میزبانمان بودند و به هم عادت کرده بودیم از دست دادیم. ما که در جریان نیستیم ولی به احتمال قوی پای واحد 8 درمیان بوده است کما اینکه کاراگاه آرمین علت این حادثه را ته سیگار روشن برآورد کرده است. البته حکماً این هم کار خدا بوده که ته سیگار 14 روز پس از خروج آخرین دانشجو از خوابگاه همچنان روشن مانده و باعث آتش سوزی شده.

درخصوص حادثه آتش سوزی که کاری از دست ما برنمی آید جز اینکه برای آن مرحومان از خداوند طلب اجر مسئلت نموده و مجلس بزرگداشتی همزمان با آغاز سال جدید در محل جدید واحد 8 برگزار نماییم و امیدوار باشیم خانواده های داغدیده ما را در غم خود شریک بدانند.

اما درمورد اقدام وحشیانه مأمورین شهرداری، واحد 8 درنظر دارد در اقدامی تلافی جویانه از داوطلبین برای انجام حملات انتحاری ثبت نام نماید. ارتش محافظ سیگار (ایت یونیت) آمادگی خود را اعلام نمود تا از کلیه امکانات و ادوات جنگی آن در راه خواباندن غائله استفاده شود. 

وای اگر که بهلول حکم جهادم دهد آقای شهردار نتواند که جوابم دهد

اما از همه این وقایع مهمتر قدم نورسیده ایست که اکنون پسر دانشگواه محسوب می شود و برخی از دانشجویان او را فرزند خود می دانند. ضمن عرض تبریک سلامتی ایشان و مادر گرامشان را خواستگاری می کنیم. ما عقیده داریم تا پایان سال شکوفایی و نوآوری باز هم شاهد چنین حوادثی خواهیم بود.

بهلول- خبرنگار جزامی واحد خبر- پاریسچه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 1:39  توسط بوچّوش | 

بهلول خبرنگار واحد مرکزی خبر در آخرین روزهای تحصیلش در دانشگواه گفتگویی خبری را با چند تن از مسئولان دانشگاه انجام داد که خلاصة سانسور شده ای از این مصاحبه را برایتان بیان می کنیم. بدلیل ذیق زیغ وقت ابتدا سوالات بیان می گردد و سپس پاسخ هر یک از مسئولین را که نمی خواستند نامشان فاحش شود خواهیم دید:

1- نظر شما راجع به ساختمان پردیس جدید دانشگاه چیست؟؟

2- چه رشته های جدیدی به دانشگاه اضافه گردیده است؟

3- نحوه ثبت نام و انتخاب واحد دانشجویان در سال جدید چگونه خواهد بود؟؟

4- آیا سال بعد خوابگاه داریم و مکان جدید آن کجاست؟؟

5- نظر خود را راجع به قدم نورسیده آموزش کل مرکزی دانشگواه بیان کنید.

====================

مسئول اول که کارمند بخش آموزش مرکزی بود و نامش با میوه جات اجین بود در پاسخ هر سوال اظهار داشت:

1-  با چشمانی شهلا فرمودند «نمی دونم»

2- در پاسخ سوال دوم ایشان با چشمان خسته و خمار فرمودند «نمی دونم»

3- در جواب این سوال ایشان با چشمان خواب آلود و قیافه ضعف کرده به آرامی گفت »نمی دونم«

4- ایشان با لبخند ملیح و تکان دادن سر به آرامی به ما فهماندند که جواب این سوال را »نمی دونم«

5- نظر ایشان اینگونه بود: «نمی دونم، نظری ندارم«

===================

سرکار خانم مسئول بعدی که از دیگر کارمندان آموزش مرکزی بودند گفت:

1- در پاسخ سوال اول باید بفرمایم » نمیشه»

2- اطلاعات به ما ندادند « نمیشه»

3- درمورد این پرسش اسهار داشتند مدارک همه ناقصه « نمیشه»

4- نمیشه

5- با اشتیاق نظر خود را فرمودند که بهشت زیر پای مادران است ولی محض احتیاط »نمیشه»

===================

مسئول بعدی که از مسئولین خطرناک هر دانشگاهی است که امیدواریم سروکارتان به آنها نیفتد با متانت پاسخ سوالات ما را دادند:

1- بسم الله الرحمن الرحیم، سلامً علیکم و رحمه الله و برکاته، انّ الله و ملائکه یصلّون الی النبی یا ایها الذین آمنوا صلّو الیه و سلموا تسلیما، خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما خامنه ای رهبر به لطف خود نگهدار و بعد 3 صلوات و تسبیحات حضرت زهرا و...

2- زیر زبان مرا نمی توانید خالی کنید.

3- در جواب فرمودند: مودونوم ولی نموگوم

4- خدا در راه ماندگان را دوست دارد و کارتون خوابی از مصادیق در راه ماندگیست.

5- شما فضولید؟؟

===================

آقای چهره شناس درحالی وضع عصبی خوبی نداشتند به سئوالات ما اینگونه جواب دادند:

1-2-3-4-5 من جواب شما را نمی دهم. شما دانشجویان ارزشش را ندارید، من بخاطر شما کتک خورده ام.

====================

نام مسئول بعدی مربوط به سرویس ایاب و ذهاب و حمل و نقل عمومی می باشد

مصاحبه با آقای ...... کارمند مضروب دانشکده بدلیل شدت جراحات وارده و تجویز استراحت مطلق پزشکان برای ایشان در بخش سی.پی.یو مقدور نشد و وقت ملاقات بیمارستان به ما اجازه اصرار بیشتر را نداد اما گویا قرار است ایشان با هزینه دانشکدک برای مداوا و استراحت به خارج اعزام گردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 1:31  توسط بوچّوش | 

ما که رفتیم نگران ...

بالاخره بعد از سه سال جون کندن Bohlool has been defeated

این آخرین جمله این قهرمان بود. چهار سال قبل وقتی به دانشگاه پا گذاشت، تنها آمد، با اسب در باران آمد، مانند همه ما ثبت نام کرد و یک تخت در سلول 207 برای اقامت گرفت. آن زمان دانشگاه و مسئولانش او را نشناختند و نفهمیدند که او از جنس بشر نیست. او نیز آنقدر تواضع داشت که اخلاق و سوابقش را برای کسی بازگو نکرد.

شایعه بود از یکی از سیرکهای روسیه فرار کرده، اما خود انکار می کرد می گفت من از همین حیات وحش ایرانم!

مدتی گذشت و او همچون انسانها رفتار کرد. اطرافیانش می پنداشتند با یک آدم حسابی طرف هستند و او نیز سخنی بر لب نمی آورد. اما غم سینه اش را می فشرد؛ با خود گفت:

   ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

اینگونه بود که قصد نمایان کردن گوهر درون گرفت. کم کم خود را بر اطرافیان آشکار ساخت. با هم سلولی ها قرابت کرد و خود را بر نزدیکان نمایاند اما هنوز رسالتش تمام نشده و رذالتش بر عموم نهفته. با دودر کردن کلاسها شروع کرد، با سرقت از سلولهای کناری پا گرفت و با فلش کارت بازی 24ساعته به بلوغش رساند. اکنون موقع آن بود که گوهر درونش را بر همگان آشکار کند تا ببینند و بخندند و پاره شوند و عبرت بگیرند و نعره ها بزنند.

کودکان بازیگوش در راهرو زندان برگ کاغذی را به آتش کشیده بودند، از خواب برخاست و بوی سوختگی استشمام کرد؛ فهمید که وقت علنی کردن است. با نیم تنبان آستین کوتاهی که تنها رخت برش بود به راهرو دوید و با دیدن کاغذ شعله ور آتش خاموش کن 12 کیلوگرمی را برداشت و قصد شلیک کرد. اما فکر کرد شاید آتش در اتاق دیگری هم باشد، تصمیم گرفت پودر آتش خاموش کن را در تمام سواریخ و سوانبیه زندان بپراکند؛ به همین دلیل کپسول را جلو کولر گرفت و شلیک کرد و گرد را به تمام سلولها روانه کرده زندان را به گند کشید و خود را بر همگان شناساند. اما هر نمایش زیبایی حسن ختامی دارد شایسته؛ فیوزهای برق را قطع کرد و زندان را به ظلمات فرونشاند و به این شایستگی برنامه خود را به پایان رساند.

از فردایش همه او را می شناختیم، می دانستیم الهة خاموشی است. هرجا تاریک بود می دانستیم لامپش را بهلول ربوده و هدیه به مستمندان کرده، هرچه گم می شد سراغش را از او می گرفتیم. هرجا سخن از حماقتی میرفت نام او در خاطره ها زنده می شد. همه او را دوست داشتیم. برخی عاشقش بودیم، برخی سعادت معیتش را داشتیم، برخی هم تقاضای دستیاری و شاگردی او را. به فکر همه بود، به مسئولان هم که از فرط مشغله کاری وقتی برای انجام اعمال خیرخواهانه نداشتند توجه می کرد، روزانه چندین لامپ، مقداری چای کیسه ای و چندین بسته بیسکویت و قند از ساختمان اداری غیب می کرد و بعنوان کفاره گناهان مسئولان خیرات در راه ماندگان می نمود.

تحصیل کرده بود؛ دکترای افتخاری حماقت از دانشگاههای قبرس، لیسانس شرارت از افغانستان، دانشجوی فوق دنائت از سیسیل، دکترای سماجت در جشنواره بازیهای رایانه ای، تندیس موریانه زرین و دیپلم افتخاری لئامت در جشنواره جهان خواران و... در ویترین افتخاراتش فقط دیپلم دانشگاه دولتی بجنورد را کم داشت.

اساتید او را مورد غضب قرار می دادند اما حرفی نمی زد. نمراتش را بااینکه شایستگی 20 داشت به نصف و گاهی کمتر اعلام می کردند اما لب به نفرین جهانسوزش نگشود. درسهایش خود به خود حذف می شد اما همیشه خنده بر لبانش بود. می گفت زمانی موهایش تا روی شانه هایش بوده اما همه می دیدیم از فرط رنج انسانها هر روز کچل تر می شد. از سقف آویزان شدن برایش کاری نداشت. قفل های بسته را باز کردن تفریحش بود. او همانی بود که از دیوار راست بالا می رفت، در این اواخر هم که داربست محل دایمی نمایشگاههای بین المللی دانشگواهمان به محلی برای آفتاب مهتاب بالانس های او تبدیل شده بود. ماههای پایانی را غصه دار بود که بعد از من چه کسی بار وظایفم را در یونیورسوتی به دوش خواهد کشید؟؟؟

او از آنجا که آیات طنز الهی را به همراه داشت همه اش طنز بود، قیافه اش کنایه ی زیبایی به پینوکیو و برخی جانوران داشت. رفتارش استعاره از چارلی چاپلین بود. همچون گربه از دیوار راست بالا می رفت و مانند میمون از این شاخه به آن شاخه می پرید. گفتار و نوشتارش طنز بود و حتی جواب سئوالات امتحاناتش را به طنز و کاملاً بی ربط می داد.

افسوس او رفت و هنوز مسئولین او را آنگونه که حقش بود نشناختند. چه کسی باور می کند؟... تنها یک ماه پس از رفتنش خوابگاه آتش گرفت و اینبار بهلول نبود که کپسولهای آتش نشانی را استعمال کند. و اینگونه بود که در آخرین تماس میگفت:

 ما که رفتیم نگران ...............دگران

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 1:21  توسط بوچّوش | 
بنام یگانه خالق هستی

ورزشکاران- بازیگران- هنرمندان- ... از هم اکنون به واحد ۸ بیاید. برای شما برنامه ویژه ای داریم.

خود و فرزندانتان را به ما بسپارید

نمایندگی رسمی واحد ۸ درنظر دارد تا در مکان جدید برای سال تحصیلی جدید از علاقه مندان در رشته های:

رینگ اسموکینگ- دنس اسموکینگ- اولترا اسموک و لایت اسموک

ثبت نام به عمل آورد.

ضمناً زمان و مکان و هزینه های کلاسها متعاقباً به اطلاع خواهد رسید. لازم به ذکر است ظرفیت کلاسها محدود بوده و در صورت لزوم از داوطلبین آزمون عملی برگزار خواهد شد.

بزودی بسته های آموزشی برای داوطلبین شهرستانی تهیه خواهد گردید.

نمایندگی مجاز ایت یونیت- شعبه جدید " خانه مادربزرگ"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 20:47  توسط بوچّوش | 

دانشگاه:

مرکزی برای جمع آوری و بازیافت فک و فامیل های رئیس و معاون دانشگاه، مکانی برای فرار پسرها از سربازی و شوهریابی دخترها، تنها چیزی که در آنجا یاد نمی گیرید علم است و ادب! و الّا انواع و اقسام فحش های چارواداری عنایت کننده به فامیلهای دور و نزدیک، آپدیت ترین روشهای سرقت اعم از محسوس و نامحسوس، کلکسیون کامل رقص ها از قاسم آبادی و جوادی گرفته تا ام30 و باله و تانگو و...، آشنایی کامل با انواع مواد نیروزا از قبیل هرویین و کوکامینوفن و زهرِ ماری و ماری جون اینا (حشیش خودمون)و موارد دیگر را بصورت فشرده و تضمینی فرا می گیرید.

دانشجو (البته از دید یک مسئول):

یک فرد الاف، بی سواد، بی مایه، بیکار، بی ادب، همیشه معترض که قدر مسئولین گُ(ل) دانشگاه را نمی داند. نام برده در اغلب موارد معتاد و آلوده به ایدز بوده و مایه فساد جامعه می باشد. این ویروس کاری بجز خوردن و خوابیدن و دنبال کردن جنس مخالف ندارد، فکر و ذکرش تحصن و آشوب است و انقراض او تنها راه نجات جامعه است.

آموزش:

مرکز اشتباهات متعدد سهوی، جهت تسویه حسابهای شخصی با دانشجویان، طبق گزارش سازمان یونیسف تنها کار این بخش گذاشتن چوب لای چرخ دانشجویان با هدف دانشجو آزاری می باشد. اما به عقیده ی ما هیچ تعمدی در کار نبوده و تنها دلیل این امر زیادی IQ مسئولین این بخش می باشد. جدیداً افتادن گذر آدم به آموزش را به جای نفرین بکار می برند.

انتخاب واحد:

عملی بیهوده و تشریفاتی که هر دانشجو در ابتدای ترم مجبور به انجام آن است؛ توصیه می شود از هرگونه سخت گیری و وسواس در این مورد بپرهیزید چرا که به دلایلی که ذکر شد این عمل فقط به سلیقه آموزش بستگی دارد نه انتخاب شما. عوامل زیر ضامن یک انتخاب واحد صحیح و موفق است:

1. خوب بودن وضعیت روحی و البته جسمی مسئولین آموزش

2. نداشتن کینه و خصومت شخصی مسئولین با شما

3. در اکثر موارد داشتن ظاهری آراسته و بزک کرده

4. داشتن هرگونه رابطه فامیلی با مسئولین

تبصره: در بند 4 هیچ محدودیتی برای انتخاب واحد وجود ندارد و دانشجو می تواند بدون رعایت پیش نیازها و حتی درصورت مشروطیت 45-40 واحد انتخاب کند.

حراست (دایی):

محبوب ترین شخصیت دانشگاه که بدین وسیله مراتب تملق و چاپلوسی خود را به ایشان عرض می نماییم. آخرین حادثه ای که می تواند برای یک دانشجو اتفاق بیفتد دعوت شدن به دفتر ایشان است. اصولاً رفتن به حراست با دایی و برگشتن با خداست. آمار قربانیان این پدیده چندین برابر زلزله و سونامی می باشد. با او درنیفتید و الا درازتان می کند. شاهدان عینی توصیه کرده اند که تا شعاع 100 متری ایشان آفتابی نشوید وگرنه هیچگونه تضمینی برای اتمام تحصیلتان وجود ندارد. اما علیرغم تمام اینها باید بگوییم که

نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است

در کل............... خیلی مخلصشیم!

K4 :

ماده ای ضد انفجاری 4 بار قویتر از C4 ، موجود در تمام غذاهای دانشگاه مخصوصاً غذاهای آبدار، تنها عامل ثبات و پایداری خوابگاه. بودنش مصیبت و نبودنش فاجعه است. کنترل کننده ی انرژی نهفته ی دانشجویان بطوریکه در غیاب این ماده اعمالی مانند بالا رفتن از در و دیوار، آویزان شدن از سقف، گاز زدن به چارچوب در و... به وفور مشاهده شده و حتی سوراخ پریز برق نیز از آزار دانشجویان در امان نخواهد بود. دُز بالای آن می تواند حتی یک خروس را ازپا درآورد. در کتب مرجع واحد اندازه گیری آن «بیل» ثبت شده است. لازم به ذکر است در دانشگاه از نوع ضعیف شده ی آن (آبلیمو) نیز استفاده می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 4:6  توسط بهلول | 

اگه می خواین یه سیستم رو فول فرمت کنین یا کاری بکنین که کامپیوتر قاط زده و بعد از چند لحظه بترکه و به کوچکترین اجزاء سازنده اش تجزیه بشه؛ اگه از مسئولین سایت عقده دارین و می خواین پدرشو درآرین تو این مقاله من براتون جدیدترین و خطرناک ترین ویروس کامپیوتری رو که هیچ آنتی ویروسی توانایی مقابله با اونو نداره میگم. ساختمان این برنامه بر اساس یک سوال کلیدی از کامپیوتر شکل گرفته است:

در مرحله ی اول پس از ورود به سیستم وارد قسمت داس یا محیط کامندپرامت می شوید سپس در این قسمت با ورود به شاخه ویندوز کد سوال را بصورت فارسی باید تایپ کنید:

 

عقل «گرز کله» بیشتر است یا عقل «محسن چاقال»؟ C:\Windows\>

 

و سپس کلید اینتر را فشار داده بسرعت محل را ترک کنید. با این کار سیستم در حلقه صفر بزرگتر است یا تهی می افتد و بزودی منفجر می شود. لازم به ذکر است این ویروس کشنده رو پدر روحانی طراحی نموده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 9:17  توسط بهلول | 

می خوام یه مسئله ی ریاضی رو براتون مطرح کنم منتها رشته های اقتصاد و حسابداری و مشاوره و معماری که اصلا ریاضی حالیشون نیست. رشته PHD کاردانی کامپیوتر هم که معلومه اگه ریاضی شون خوب بود بجنورد قبول نمی شدند پس اونا هم وللش. رشته ی صنایع هم که جزء مرکبات اند و اصلا میوه جماعت ربطی به ریاضی نداره. می مونه فقط رشته شهرسازی که سرور و سالارن. البته چون دخترا کم فهم تر از این حرفان پس دخترای شهرسازی هم از رده خارجن. سال اولیا و دومیا هم که هنوز تعداد ترم هاشون عدد اعشاریه. پس فقط می مونه شهرسازی های 84 اون هم پسراش. خوب حالا مسئله رو واسه پسرای شهرسازی 84 که فهمیده هستند اثبات می کنم. هر مسئله ریاضی یه فرض و حکم داره, فرض کنیم:

 A = B

 A2 = AB

 A2 - B2 = AB - B2

 (A-B)(A+B) = B(A-B)

 A+B = B

2A  = A

 1 = 2  !

چیه ؟؟؟؟؟

می خواین بگین اینو از رو کتاب اندیشه سازان نوشتم؟!!

نه خیر عمرا، اشتباه می کنین چون من اصلا ریاضی نخوندم .اصلا رشته من انسانی بود نه مثل شما حیوانی. حالا که اینجوری فکر می کنید یه قضیه دیگه واستون اثبات می کنم:

فرض کنیم:

 B = C

 B2 = BC

 B2 - C2 = BC - C2

 (B-C)(B+C) = C (B-C)

 B+C = C

 2C = C

 1-2 = 1-3 !!!!!!

حالا ضایع شدین؟؟؟؟؟

اصلا حیف من که واسه شما رفتگرای سحرخیز 3 ساله اومدم مسئله ریاضی می گم . شما حقتونه همون قضیه حمارو بخونین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 9:23  توسط بوچّوش | 

چی شد که 6 ماه آپدیت نکردم

سلام به همه دانشجویای محترم، حال و احوالتون چطوره؟ الهی درد و بلاتون بخوره تو سر بعضیا! (بیخود حرف در نیارین منظورم اصلا مسئولای دانشگاه نبود!!!) دلم براتون انقدر یه ذره تنگ شده بو.............د که نگو! اما باور کنید اصلا طنزم نمی اومد، یعنی می اومد اما هیچ فایده ای نداشت. آخه طنزهای این دانشگاه جایی برای طنزهای من باقی نذاشته. اصلا این خراب شده همه ش طنزه؛ نمونه ش همین آموزش، دو تا مثلا آدم سواد خونده دانشگاه رفته استخدام کردن گذاشتن توش (که هرکدوم هفش میلیون خرج تحصیلشون شده)، یه نرم افزار آموزش براشون خریدن 30 میلیون تومن ناقابل! اونوقت بازم نصف انتخاب واحدها اشتباه انجام میشه.

پارسال بودجه مصوّب دانشگاه (با 300-200 تا دانشجو کمتر) بیش از یک میلیارد تومن بوده (چیزی حدود 17 میلیارد و 300 میلیون تومن!!!)، اونوقت دکتر طالب زاده میاد میگه ما بودجه نداریم! این دکتر یا نمیدونه بودجه چیه، یا نمیدونه 1 میلیارد تومن چند تا صفر داره! (با عذر خواهی از آقای ابراهیم زاده!)

حالا شما میگین من بیام برا همچین دانشگاهی طنز بنویسم؟ اصلا از قدیم گفتن :«آنچه قابل به عیان است از بهارش پیداست!» آخه دانشگاهی که همه مسئولاش با هم رابطه فامیلی دارن و مثل ژاکت کاموایی اگه یه نخشو بکشی همه ش در میره، طنز نوشتن نداره که. هرکسی با یه چشم نیمه بینای غیر مسلح و یه IQ یه خورده بالاتراز سیب زمینی میتونه روزی دو سه ساعت به اینا بخنده. پس دیدین که دانشگاه ما احتیاج به طنز نوشتن نداره، اما من بازم طنز می نویسم فقط و فقط به دلایل زیر:

 

  1. تا کور شود هرآنکه نتواند دید.
  2. تا افراد با چشم نابینا یا IQ کمتر مساوی سیب زمینی (IQ<=Potato) هم بتونن بخندن.
  3. تا اگه یه وقت بعد از هفشده ترم مشروطی اخراج شدم، به همه بگم به خاطر کار سیاسی اخراج شدم (لااقل کلاس داره!)

                                                                              کوچیک شما بهلول دیوونه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 8:35  توسط بهلول | 
جهت ویرایش و البته سانسور ، موقتاً حذف شد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 16:27  توسط بوچّوش | 

یاد امتحانات میان ترم بخیر:

اُوفتادیم!

فی الحال که ایام امتحانات می بوده، هیچ امری به قاعده تقلب و تعاون در سر جلسه امتحان به راه نمی باشد. جماعت دانشجو عوض اینکه شب و روز درس بخوانند، جمله حواسشان به تقلب نگاری و یادداشت برداری از فرمول ها و دیاگرام ها بوده. حتی عده ای پا را فراتر نهاده از برای سر جلسه نشستن هم استراتژی و پلنینگ پیاده سازی نموده، کلی سیستم اعم از سه چهار سه (3،4،3) و چهار چهار دو (4،4،2) و از این قبیل طراحی نموده، کارها کرده اند کأنهو میدان مسابقه می باشد.

   خلاصه همگی به این امر مشغول بوده، از این بابت هیچ اندرزی در کله شان نرفته؛ به وقت امتحان اگر سوراخ سمبه های سالون و صندلی و البسه دانشجویان را تجسّس کرده قریب به سه چهار منِ تبریز کاغذ تقلب در ابعاد و قطع مختلف از بندانگشتی گرفته تا A3 پیدا کرده، حالا مموری این موبایل ها که پر بوده از عکس صفحات کتب و جزوات، دیگر بماند.

   آدم حیرت می کند از این همه ذوق و استعداد و ابتکار که این جماعت در راه خلاف به خرج داده. خود حقیر سرتا پا تقصیر نیز یکی از همین اوراق را که رؤیت نموده فی الفور یاد پاپیروس و هیروگلیف و خط میخی و سیخی افتادم از بس که ریز و خرچنگ قورباغه بوده، بنده که از قرائتش عاجز مانده، باقی و علی الخصوص صاحبش را نمی دانم. و یا شاید هم اِنکُدینگ و اِنکرایپسیون (رمز گذاری) در کار بوده. الله اعلم ...

  لکن اینها همه اقدامات قبل از امتحان بوده و اصل ماجرا بوقت امتحان بوده که چند نفر نقش سرور (server) را ایفا کرده و کار اطلاع رسانی و انتقال اطلاعات را یکجا کنترات گرفته و از این بابت هم در نهایت توفیق عمل کرده. مقرّر شده بعد از امتحان با clientها (مشتری ها) به همین شیوه خشکه حساب نموده. – زحمتشان مأجور و اجرشان محفوظ باشد–

   علی أی حال دانشجویان هی فرت و فرت با هم برگه معاوضه نموده اطلاعاتشان را از طریق همین سرورها و روترها به اشتراک گذاشته. القصه مراقبین جلسه نیز هیچ یک از این جرایم را ندیده یا اگر که دیدند شتر دیدی ندیدی کرده به خیر گذشته، از این بابت دانشجویان کلی محظوظ گشته، کیفشان کیفور شده.

   لکن علیرغم تمام این اوصاف و احوال، از بس که این دروس لامصّب اعم از شبکه و ساختمان داده و قس علیهذا، تخیلی و فضایی بوده و این حافظه بی صاحاب هم دم به دقیقه گریپاژ کرده، تا حدی که دیگر تقلب هم مؤثر نیافتاده؛ به نحوی که هر که از جلسه بیرون آمده ورد زبان و اصل کلامش همین واژه پر استعمال «اُوفتادیم!» بوده.

   خلاصه هنوز که هنوز بوده هشتمان در گرو نهمان بوده، در معرض اوفتادگی و حتی مشروطیت قرار داریم؛ هیچ بعید نبوده همین چندرغاز واحدمان را هم پاس نکرده، به ترم و ترم های بعد مؤکول نماییم. خدا آخر و عاقبتمان را ختم به خیر کند. هر چند افتادگی فی نفسه چیز خیلی خوبی بوده و حکما و عرفا از همان قدیم الأیام به آن عنایت داشته و توصیه نموده اند که فرمود:

بلبل از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد

جاده با «افتادگی» از کوه بالا می­رود

حالا چه کوهِ علم بوده چه هر کوه دیگری به حال ما توفیقی نداشته و اصلا به ما دخلی نداشته که این افتادگی همان افتادگی خودمان بوده یا خیر. فعلا مسئله مهم این است که: «اُوفتادیم!»

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/15ساعت 2:11  توسط بهلول | 

                                        مسابقه گزینه آخر

بنا به در خواست دانشجوهای عزیز یه مسابقه براتون ترتیب دادیم که همونطور که از اسمش پیداست جواب همه سؤال ها گزینه آخره. ولی اصلا لازم نکرده که جوابها رو برای ما بفرستین، ما خودمون جوابها رو بلدیم، هیچ قرعه کشی هم در کار نیست، اسامی برنده ها از قبل مشخصه، جوایز هم قبلا پخش شده. چند تا از تلق های 200 تومنی طالب زاده مونده بود که دادیم بهشون برن حال کنن. درضمن اصلا به کسی ربط نداره که چرا بعضی از سؤالها 5 تا گزینه داره.

 

1. سال 84 سالی بود که ما .....

الف) به دانشگاه رفتیم .

ب) به بجنورد رفتیم .

ج) برای تحصن به ساختمان اداری رفتیم .

د) به ... رفتیم .

 

2. اگه ترم دیگه اجاره خوابگاه بیشتر بشه .....

الف) جلوی دانشگاه چادر میزنیم و همونجا زندگی می­کنیم .

ب) یا کمک دالتونهای دانشگاه، بانک می زنیم .

ج) همه با هم آواز «بیا بریم دشت، کدوم دشت،... » رو می خونیم .

د) تحصن می کنیم .

ه) اصلا به تو چه؟ خودمون یه خاکی به سرمون می ریزیم دیگه.

 

3. اگه با استاد پاسکال که از قضا مسئول آموزش هم هست مشکل پیدا کردین و دعواتون شد چیکار می کنید ؟

الف) خیلی راحت و بدون هیچ مشکلی پاسکال رو پاس می کنیم ! .........(ارواح عمّت!!!)

ب) از استادمون به مسئول آموزش شکایت می کنیم .

ج) یه آفتابه اسید رو سر استادمون خالی می کنیم بعدش هم ترک تحصیل !

د) تحصّن می کنیم .

ه) تا آخر عمرمون تو دانشگاه می مونیم و هر ترم پاسکال ورمیداریم.

 

4. کدوم یکی از شرایط زیر برای استخدام در دانشگاه بجنورد مهمتره؟

الف) داشتن مدرک دکترا از معتبرترین دانشگاه دنیا

ب) داشتن حداقل 15 سال سابقه کار یا تدریس در دانشگاه های بزرگ

ج) نداشتن سابقه تحصّن در پرونده

د) داشتن رابطه فامیلی با طالب زاده رئیس، یا سلیمانیان معاون، یا حجتی هیچ کاره و همه کاره

 

5. خواهر آقای طالب راده چه کاره است؟

الف)  هیچکدام

ب) الف و ب

ج) منشی سلیمانیان (معاون دانشگاه)

د) ...(اگه فکر کردین میخوام بگم تحصن می کنیم کورخوندین)

ه) زن آقای صدر پیمانکار پروژه ساختمون دانشگاه

 

6. میدونید ساختمون دانشگاه کِی آماده میشه؟

 الف) نه .....، کِی؟

ب) وقت گل نِی

ج) بعد از اینکه یه بار دیگه تحصّن کردیم .

د) بعد از اینکه سلیمانیان یه فوق دیپلم عمران پیدا کرد و خواهرشو به اون بند کرد تا صدر تنهاخوری نکنه !

 

7. اگه از دزدی ها و بخور بخور های مسئولای دانشگاه باخبر بشید چیکار میکنید؟

الف) تکذیب می کنیم .

ب) تحسین می کنیم .

ج) تحصّن می کنیم .

د) در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته؟

 

8. چرا عمو رحیمی از دانشگاه رفت؟

الف) اِ ...رفت؟ ...کجا رفت؟ ...خیلی حیف شد!

ب) چون وبلاگ مارو خوند .

ج) هرکی به گل دست بزنه شاپره نیشش میزنه .

د) چون ما تحصّن کردیم .

ه) این حرفِ معمّا، نه تو خوانی و نه من!

 

9. ..... .... ..... ...؟

الف) ..... ...... ....... . ... .... ........ .... (........ ...)

ب) ... ... ..... .... ......... .... ..... ... ...

ج) .. .... ....

د) .... ...... ....، .. ...ّ. .. .... .

ه) .. .... .. ...، .. .... ..... .....!

 

10. بودجه دانشگاه رو کی خورد؟

الف) کلاغ سیا

ب) شیطون بلا

ج) گربه ی دزد بی حیا

د) تحصّنچی های ناقلا

ه) جیب های گشاد مسئولا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 2:29  توسط بهلول | 

بگذار تا بخندم غش غش به روزگاران               کز سنگ خنده خیزد روز وصال یاران     

 هر کس که ازدواجی یکبار کرده باشد             داند که سخت باشد این ازدواج آسان

 یک مرد لاابالی یک روز جو گرفتش                 در زیر گوش بنده آهسته گفت این سان

 عشق و صفا و غیره مجموعه مراد است         چون قرص اکس باشد پس بیخیال قلیان

 وقتی زدست یک زن مهری نشسته بر دل        بیرون نمی توان کرد جز با یکی از آنان

 با عمه ام بگوئید احوال آب چشمم                 تا بلکه آستین را بالا زند برامان

 فی الفور یک زن خوب باوضع مادی توپ            پیدا کند اگر چه از زیر سنگ دوران

 زیبا و خانه دار و هم مطمئن ز هر حیث             نامش شبیه چیزی مانند این امرسان

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 2:14  توسط بهلول | 

بدبخت شدیم رفت پی کارش!

فی الحال اوضاع از بابت لو رفتن اطلاعات، بغایت شلم شوربا بوده، غائله ای برپاست. لذا راپورت به هیچ نحوی راه نداده از احتیاط به دور بوده که در امور مکتب خانه (همان کالج) سرک کشیده و اخبار و اتفاقات را راپورت دهیم؛ چرا که یک وقت خدای ناکرده سوءتفاهم (بلکه حسن تفاهم!) شده کار بیخ پیدا می کند. آنوقت باید چند رأس خر و استر بارکش آورده کلی باقالی بار نمائیم.

همین قدر من باب اشاره عرض شود که هر چه بوده زیر سر این «عمو» بوده که از هر قماشی برای خود کلی خبرچین و راپورتچی و جاسوس ماهر و حاذق اجیر نموده و آنچنان دم و دستگاه مخوفی از برای خود به پا کرده که سیا و کا.گ.ب و موساد جلویش لنگ انداخته و هرکه دیده فی الفور خف کرده عینهو ساواک خودمان. چنانکه راپورتچی هایمان راپورت داده اند از هر پنج نفر، هَفَشده نفر به شغل شریف جاسوسی اشتغال داشته و از این راه ارتزاق رزق می کنند. -اللّهم ارزقنا رزقاٌ حلالاٌ طیباٌ واسعاٌ-

لاکردارها با تمام ادوات و ابزارآلات ممکن از قبیل تلگراف و تلفن و موبایل و اس ام اس و اینترنت و یاهو مسنجر و ای میل و کوفت و زهرمار در عرض سه سوت زیرآب و روآب و همه چیز آدم را می زنند. ای تف به این روزگار این چه وضعی است، ملت به خاطر پول از هیچ افعال رذیله ای مضایقه نکرده، تمام رفقای خود را به چند پاپاسی سیاه می فروشند. -لعنة الله علی قوم الجاسوسین و الخائنین!- خلاصه جناب عمو به تمامی اعمال و رفتار  و گفتار و طبق ادعای خودشان حتی (گلاب به رویتان) به تعداد «دست به آب» های دانشجویان و حتی کم و کیف آن واقف بوده و به قول شاعر «جنبیدن یک پشه عیان در نظر اوست!».

بدین منوال که پیش می رود هیچ بعید نبوده به مثال این دانشگاه آزاد (از هفت دولت!) در تمام جوانب خوابگاه و کالج از این دستگاه های مسمی به «دوربین مداربسته» کار گذاشته، تمام حرکات و سکنات زندگیمان را ثبت و ضبط نمایند. البته در این مورد کمی تا قسمتی بیشتر حق داشته و عذرشان معذور بوده، چرا که هرچه باشد عمارت آموزشی کالج بسیار بزرگ بوده، پشت و پسل زیاد داشته و به قول حاجی گیرینوف :«درختی است و پشت درختی، و اینها هم دانشجو و غیر قابل اعتماد!» یک وقت زبانم لال کار به جاهای باریک و شاید هم تنگ تر بکشد! البته ناگفته نماند که «کافر همه را به کیش خود پندارد!» گویا ایشان هم در دوران جوانی ماجراهایی داشته و از مجریان فوق برنامه های پشت درخت بوده اند!

علی أی حال من بعد در دانشگاه و خوابگاه که سهل است، دیگر در کنج مستراح هم مراقب اعمال و رفتار و گفتار و آوا(ز)هایتان! باشید، یک وقت آواز یا ترانه ای غیر مجاز سر ندهید. ما که خودمان بالشخصه دیگر چیز (همونی که شما بهش میگید جیگر!) نمی کنیم بخواهیم ... و ... (سانسور شد!) و اسلایت (Slight) و از این قبیل اعمال شنیعه مرتکب شویم؛ شانس که نداریم، یک وقت دیدی مثل این آکتورها و آکترس ها (=هنرپیشه ها) فیلممان پخش می شود، آنوقت است که دیگر فی الواقع بدبخت شدیم رفت پی کارش.

لذا من بعد یک قدری احتیاط کرده، دست به عصا رفته (البته به علت وجود یک فرد قزوینی در دانشگاه، آقایان حتی المقدور از عصای بلند استفاده نمایند!). ما هم یک قدری حساب کار دستمان آمده، دست و پایمان را جمع و جور می کنیم که یک وقت در این اوضاع و احوال گاف نداده. شاید هم یک مدتی خودمان را گم و گور کرده قید این فرمایشات طنازی را هم بزنیم، چرا که آدم، بی نمک باشد بهتر از این بوده که دانشجوی اخراجی باشد!

                                                     با کمی تحریف از کتاب «مرصاد الاوباش و طریقة الأراذل»

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 5:25  توسط بهلول | 

نظر به اصرار دوستان مبنی بر معرفی خودم (یعنی بهلول) بالاخره خر شدم و حاضر شدم خودمو معرفی کنم، البته خیلی مختصر و غیر مفید:

«به نام خدا هستم، از بچگی بزرگ شدم، تو بیمارستان به دنیا اومدم، صادره از شهرمون، همونجا بزرگ شدم، چند سال سن دارم، بابام مرد بود، تو دوران کودکیم بچه بودم، با رفیقام دوست شده بودم، دو تا داداش دارم که با هم برادرن، به دوست داشتن علاقه دارم، قصد ازدواج نه دارم، بعضی شبها که می خوابم خواب می بینم، تو خونمون زندگی می کنیم، تا حالا نمردم و ...»

حالا اگه با این همه توضیحی که دادم منو نشناختین پس لیاقتتون همون دانشگاه بجنورده !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 4:56  توسط بهلول | 

شما فکر میکنید که من اینقدر بی تجربه و ساده دلم که بیام درباره ی بعضی چیزها اظهار نظر کنم و عِرض و آبروی خودمو ببرم؟
مگه من دیوانه ام که به مسئولین معضّظ و عملکرد مدرسه گیر بدم؟ اینا همش پاپوشه که واسه من خریدن. من که همیشه غیرازعرض تملق چیزی به سردمداران مدرسه نگفتم که؛ من کی گفتم وقتی ما رو از هتل روشنیان انداختن بیرون و گفتن دانشگاه تحمل پرداخت اجاره بهای اونجا رو نداره دو نفر از مسئولان جان برکف رو به اونجا تبعید کردن تا ضمن تداوم حیات زیستی در اونجا از27 اتاق خالی موجود محافظت کنن؟ ها ...من اینارو گفتم؟ آخه اصلا به من میاد بگم که مارو بردن مهمانپذیر فیروزه و ما اونجا مزاحم زندگی راحت سوسکها شدیم یا بگم سوسکها دارن صبح تا شب بهمون فحش میدن که چرا جاشون رو اشغال کردیم؟!!
اِ ... اِ ...اِ  انصافتون کجا رفته؟ آخه مگه من اینقدر بی ادبم که بگم کل ساختمان آموزشی مدرسه ما از سرویس بهداشتی دانشگاه آزاد مساحتش کمتره؟ من خودم حواسم به همه جا هست ، اما عقل هم خوب چیزیه ! من حتی درباره اون آشپزخونه پشت ساختمون اداری که پارسال ساختن حرفی نزدم برای اینکه حساب کار دستم هست. من نگفتم که اون آشپزخونه رو با 7 میلیون تومن ساختن و 20 میلیون فاکتور کردن، چون اصلا از این قضیه خبر ندارم!!!  شما هنوز نفهمیدید که من زرنگتر از این حرفا هستم. آخه به من چه که 8 میلیون ناقابل از بودجه دانشگاه رو وسایل بدنسازی خریدن و گذاشتن تو نمازخونه ساختمون اداری تا بچه ها از دیدنشون لذت ببرن و بدنشون ساخته شه!!

من درباره بار علمی استادها و محل استخراجشون حرفی نزدم اونوقت بیام درباره روابط (البته مشروع!) مسئولای دانشگاه حرف بزنم و بگم رئیس دانشگاه، خواهرش رو با پارتی بازی آورده تو دانشگاه و...؛ من کی گفتم مهندس صدر پیمانکار پروژه ساختمون دانشگاه شوهر خواهر آقای رئیسه؟ چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور!!!

مگه من اصلا به زبون آوردم خیلی ها به ماهیت سویا یا بلانسبت، گلاب به روتون، روم به دیوار، گوشتی که تو ماکارونی و استامبولی و گل شعر پلو (همون به اصطلاح عدس پلو!) میریزن شک دارن. خیلی ها میگن معلوم نیست کدوم عضو از بدن کدوم جونور کشف نشده ای رو چرخ کرده ان و به خوردمون میدن ولی مگه من دم زدم؟!! تازه آزمایشگاه فائو هم که پس از انجام آزمایشاتی روی این مواد به دلیل عزای عمومی چند سال تعطیل شد ولی من اصلا بهتون نمی گم تا ندونین.
جل الجالب! با عقل صلیب جور درمیاد من با این همه کوله بارهای ادب و عرفان بگم خوابگاه دخترا شبها از چنان دیدی برخورداره که تا فیها خالدون اتاقاشونو هم میشه دید!!! من گفتم تمام همسایه ها تلسکوپ خریدن و زوم کردن رو پنجره های خوابگاه؟ عمرا  من نگم.
شما همش حرف تو دهن من میذارین که هوار هکتار زمین از پتروشیمی غصب کردن و فقط سال به سال روز درختکاری میرن توش درخت میکارن و یک بار در سال هم آبیاریشون میکنن من که نگفتم شده میدون بازی سگ و گربه ها. اصلا سگ و گربه های بجنورد خیلی خرن  میبینن رو تابلو نوشته به زودی در صد سال آینده در این مکان دانشگاه بجنورد ساخته خواهد شد، ولی باز هم میرن تو. حالا برن تو به درک ، سگ خور ولی بگین چرا تو همچین زمین مقدسی خرابکاری می کنن؟!؟ روشم نمی پوشونن؟ اصلا به من چه!
آخه مگه من سر خیارم یا ته سیب زمینی ام  که بگم دخترای دانشگاه 24 ساعته تو سایت نشستن و از اینترنت مجانی استفاده علمی می کنن و با عالم و آدم می چتن و بورس asl راه انداختن. نه اینا همش شایعه است ، باور نکنید.
اصلا در طول این همه مدت دیدید یا شنیدید که من درباره پول خوابگاه یک کلمه اظهار نظر کنم و بگم که دارن تو پاچمون می کنن یا مثلا اجاره ی خوابگاه دانشگاه آزاد نجف آباد (که سایت و کتابخونه هم داره و مستراحاش خیلی بیشتر از 2 واحده!!!) ترمی فقط 40 هزار تومنه؟؟
من خودم ختم روزگارم ، فکر کردید من میگم که وام صندوق رفاه رو مسئولای دانشگاه بالا کشیدن؟! نه ... من خیلی تیز تر از این حرفام . حتی یکی از کارمندای دانشگاه به من گفت که غذای پرسنل دانشگاه با غذای ماها فرق داره و از برنج درجه یک و گوشت تازه گوسفند و غیره و ذلک درست میشه و فکر کرد که من اینقدر ساده و ابلهم که اینو داخل وبلاگ می نویسم . حال آنکه من زرنگتر از این حرفا هستم اصلا خودتون رو هم بکشید من درباره بعضی چیزها ، چیزی نمی نویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 4:50  توسط بوچّوش | 
آنکس که می گرید یک درد دارد،

                                          و آنکس که می خندد هزار درد،

                                                                                   اما آنکس که می خنداند ............

            ... خدا میداند! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 18:27  توسط بهلول | 

اورانیوم غنی شده با طعم خیارشور!

اخيراً يك ارگانيزاسيوني به نام حمايت از حيوانات، اكيپي تشكيل داده جهت تحقيقات وسيعه از بابت اين كه في الحال نسل گربه ها و سگهاي بجنورد رو به كاهش بوده،عنقريب است كه منقرض گردد. بعد از مدتي به اين نتيجه رسيده كه اين امر به علت تناول يكسري مأكولجات مسمّي به خيارشور واقع شده كه منبع اصلي آن هم سطل زباله سلف دانشگاه بجنورد مي باشد. لذا في الفور دادخواستي به شوراي امنيت ارگانيزاسيون ملل متحده ارسال نموده و از مدرسه ما و بروبچ آن شكايت نموده، كه اينها حقوق بشر كه هيچ، حقوق حيوانات زبان بسته را هم مراعات نمي نمايند؛ وازآنجا كه مارگزيده از ريسمان سياه وسفيد كه سهل است، از كِش تُنبان هم ميترسد، شوراي امنيت هم گفته كه اين قضيه بوي اورانيوم داده، به همان كيكِ زرد و شيره ي قهوه اي و انرژي هسته اي مرتبط ميباشد. دوسه تا بيانيه داده و چهارپنج تا هم «سه فوريت» و پروتوكل به آن الحاق نموده ودرآن تهديد به حمله نظامي نموده است.
گُل بود و به سبزه نيز آراسته گشت؛ حاجي گيرينوف و عمو كم بودند حالا اين شوراي امنيت هم آمده؛ خدا آخر و عاقبتمان را ختم به خيركند. همينمان مانده بود كه بعد از كلاس اسلحه به دست گرفته وازمدرسه محارست كرده، با نيروهاي ناتو و فلان و بهمان محاربه نماييم. حالا كلي شانس آورده كه خاكريز و خندق به وفور در جلوي دانشگاه مهيا بوده، از بابت سنگر و جان پناه هيچ مضيقه اي دركار نمي باشد.
علي أي حال فعلا كه روابط ميان دانش آموزان و زعماي مدرسه قدري شكراب شده، هر يك ديگري را در اين ندانم كاري مقصر ميداند. آنها گفته كه شما چرا اين خيارشورها را تناول ننموده و دور ريخته ايد، اينها هم گفته كه شما اصلا چرا خيارشور به ما ميدهيد؟
حالا اين كه اينهمه خيارشور اصلا از كجا آمده هنوز محرز نشده لكن شايع شده كه هر چه خيارشور بوده همه از گور والامقام جناب حاجي گيرينوف بلند ميشود، چرا كه گويا ابتداي همين سنه تحصيلي يكي ازتجّارشريف كه به تجارت خيارشور اشتغال داشته، دچار مشكل شده، به قاعده چهار تن خيارشور (كه به حساب ما چندين خروار ميشود!) روي دستش باد كرده و ازآنجا كه حاجي گيرينوف انساني بغايت خيّر و دلسوز بوده، رفته و همه را يكجا براي مدرسه ابتياع كرده تا هم تاجر بخت برگشته از ورشكستگي جان سالم به در برد و هم قدري از بيت المال (شايدهم بيت الحال!) را وارد بازار كرده به اكونومي مملكت كمك نمايد. -اجره عندالله-
لكن از آنجايي كه تاكنون هيچ گربه اي محض رضاي خدا موش نگرفته، حقير بعيد مي داند قضيه به همين سادگي ها باشد. كما اين كه يك عده نامرد معلوم الحال (و البته مجهول الهويه) درصدد كمرنگ جلوه دادن اين عمل خير و تخريب اين شخصيت موجّه برآمده و در بين عوام چو انداخته اند كه ايشان پنهان ازچشم خلق با خيارشور فروش گاوبندي كرده،اين چهارتن و اندي خيارشور گنديده رابه قيمت برگ چغندر خريده و به قيمت خيارشور فرد اعلا آن هم ازمارك يك ويك فاكتور نموده اند وبه قول بچه ها گفتني توي پاچه دانشگاه نموده اند.-العهده علي الراوي- چه ها كه نمي كنند اين كفار و منافقين از شايعه پراكني وتهمت وافترا. خدابه زمين گرمشان بنشاند انشاء الله.
مع ذلك اينكه اين چهارتن خيارشور را آورده اند بندكرده اند به ما يحتمل توطئه اي بوده، هيچ بعيد نبوده دست استكبار جهاني و ايادي آن در كار بوده باشد. علي اي حال ازمابه شما نصيحت تا مي توانيد از استعمال اين خيارشورها اجتناب ورزيده مبادا خداي ناكرده زبانم لال به مرگي، مرضي مبتلا نشويد. الهم اجعل عواقب امورنا خيراً !!!

با کمی تحریف از کتاب «مرصاد الاوباش و طریقة الأراذل» 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 18:15  توسط بهلول | 
اگه احیانا خواستین فحشی، فضیحتی، بد وبیراهی به ما بگین میتونین به این آیدی بفرستین یا اگه مطلب جالبی داشتین mail کنین:

bohlool_7tirkesh@yahoo.com  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 18:25  توسط بهلول | 
دخترا بعد ازقبول شدن در كنكورو اومدن به دانشگاه معمولا به چند دسته تقسيم ميشن كه البته اين فقط در مورد دانشگاههاي ديگه صدق مي كنه و خدارو شكردختراي مدرسه ما اصلا توي اين دسته بندي قرار نمي گيرن و اگه هم باشن همگي از گروه آخرن :

1- یه دسته اونایی که کارشون شده فقط مدلای مختلف زدن، راه رفتن تو خیابون ومدای مختلفو یادگرفتن. این گروه با بکسشون میرن بیرون چهارتا پسر ببینن،چارتاپسرهم اونارو ببینه. معمولاً شلوار آبجی کوچیکشونو کش می رن ومی پوشن میگن مده. موهای جل زده وبرصورت ریخته با مقنعه هایی که تا پشت سرشون رفته عقب نشونشونه. داخل دانشگاه موبایل به دست در حال SMS بازی یا جیک جیک با اونور خط هستند. گهگاه شکست خورده وگاه خوشحالی دروجناتشون موج می زنه.ازروی کنجکاوی دست به روابط عشقولانه می زنن. توهر انگشتشون حداقل 2-3 تا انگشتر دارن. ساعت گنده مثل ساعت رستم می بندن. یا کفششون باید ساق کوتاه باشه که 20 سانت از پاهاشون دیده بشه یا اگه کفششون ساق بلند باشه اونقدر پاچه شلوارشونو تا میزنن که گهگاه مشاهده زانوی اونها به راحتی میسره. همچنين علاقه مند به اساتید مجردن.

2- یه دسته اونایی که دائم درحال ورق بازی ، رقص به انواع متفاوت ویا عروسک بازی هستن. این دسته اغلب در محیط دانشگاه چهره آرومی دارن. مونس این دسته یک عدد ضبط ویا یک دستگاه سی دی پلیره که البته یک اسپیکر با کیفیت نیز از مشتقات اونه. عده ای نیز از دانشجوهاي مهندسی کاردانی ارشد کامپیوتر آویزونن تا بتونن از سیستمشون استفاده کنن و اونقدر برقصن تا عرق از سروصورتشون بیرون بزنه و ازنفس بیفتن؛ دراین موقع لباسای خودرا کم کرده وبصورت بیجان روی تختشون ولو می شن.

3- این گروه اونایی اند که شوت شوتن. دائم در توهمن؛ خودشونو کنار تک تک پسرای دانشگاه تصور میکنن ببینن به کدومشون بیشتر میان. صبح به صبح خواباشونو واسه هم تعریف می کنن : (( من دیشب خواب دیدم فلانی حلقه تو انگشتم می کرد؛ خواب دیدم فلانی واسم گوشواره خریده بود و...)) بشدت بدنبال شوهر میگردن. اغلب اوقات در حال فال گرفتن هستن. فالهای ورق، قهوه، فال حافظ، تاریخ تولدی و.... متخصص در طالع بینی چینی و هندي. اگه تمام انگشتاشونو رو هم بذاري يه نصفه هنرم ازشون نمي چكه! (كه البته اين آخري درمورد گروههاي قبلي هم صادقه)

4- (دسته آخر) اين عده فکر می کنن دانشجو هستن. اين دسته دختراي با وقار، متين، مؤدب، با شخصيت، درسخون، دائم فی الکتاب و اكمل الحجاب هستن. تا می تونن درس می خونن، این گروه افراد آرومی هستن ودنبال سوسولبازی نیستن. کاری به تریپ وقیافشون ندارن. فاقد هرگونه لوازم آرایشی هستن. این دسته خلاف سنگینشون چایی پررنگ ویا خرید پوستر بازیگرا وخواننده هاست.

                                                                      نوشته شده توسط: بوچّوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 3:25  توسط بهلول | 
اگر توفيق دست دهد (البته پا بدهد بهتر است) و تقدير موافق تدبير حقير باشد، من بعد در اين ستون اخبار و اتفاقات پشت پرده دانشگاه را طنز گونه و به نثر منسوخ شازده قراضه هاي قجري به شما عزيزان راپورت خواهيم داد. باميد آنكه بتوانيم گلخنده اي كوچك و مليح را هر چند براي لحظاتي كوتاه بر گوشه لبانتان بنشانيم. هر چند از اين شجره نه چندان طيبه (منظور دانشگاه) اميد صلاح فلاح نمي باشد، اما خدا را چه ديدي شايد گرفت و اين نيش ما در كسي اثر كرد تا يكي از اين هزاران هزار گره كور و كچل اين كشتي به گِل نشسته باز شود. حالاممكن است يك آدم ناراحتي هم پيدا بشود و بگويد: خب كه چه؟ اما ما هم در جواب او مي گوييم: اصلاً به تو چه؟ پس فعلا علي الحساب اين يكي را داشته باشيد تا بعد:

اي امان وفغان از اين خوابگاه كوفتي كه هر چه فلاكت و بدبختي مي كشيم همه از گور همين خوابگاه بوده. اواخر شهريور كه خبر مرگمان جهت انتخاب واحدي چند شرفياب شديم شَستمان خبردار شد كه آقايان استاندار و مسئولين دانشگاه دبه درآورده وزير قول نه چندان مردانه شان زده اند يعني باج وخراج خوابگاه كسور كه نيافته هيچ، دوبل هم گشته است. في الفور هرچه دعاي خير بلد بوديم، از قبيل توپ و تانك و فشفشه و سماور و خاور اگزوز دار را به همراه چند "*خرِ اسبِ آبي" حواله روح استاندار و حاجي گیرينوف و الباقي اين اراذل نموديم. كه انشاءا... گواراي وجود واقع گردد.
حالا پولش به درك، كاروانسرايي زهوار دررفته از عهد اوتول خان قاجار را كرده بودند خوابگاه و خوابگاه سابق را دارالحكومه. آخر يكي نيست بگويد دو سه نفر و نصفي پرسونل دانشگاه فزرتي ما ساختمان به اين بزرگي را مي خواهند شافتشان بنمايند؟
عمه ننه ها انگار از دارودسته قوم يهودند كه يك ذره رحم و مروت در وجودشان نبوده؛ آن بخت برگشته­ هايي كه پول يا چك نداشتند را به خوابگاه راه نداده همه را دور از جان عينهو يك مشت جذامي به يك زيرزمين مرطوب و بوگندو تبعيد نمودند. طفلي ­ها بدون پتو و ملحفه تا صبح از سرما سگ لرز زده بودند.
بأي نحو كان فعلاً كه ابوي حقير مبتلا به استقراض گشته، از اين و آن به وعده سر خرمن قرض و قوله كرده بلكه بتواند اجاره اين خراب شده را جفت و جور نموده تا دودستي تحويل حضرات دهيم. بگذريم.........، سگ خور !
القصه رفتيم خِرِ ميرزا حاجي گیرينوف خان معاون السلطنه را چسبيديم كه "حاجي سري را كه درد نمي كند جارو از براي چه به دمش مي بندي؟!" كه ايشان هم در جواب يكسري فرمايشات چيزوشعر گونه فرمودند از قبيل اينكه : "خوابگاه قبلي كلنگي بوده و ما هرشب نگران شما بوده ايم و هيچ خواب ننموده ايم، لذا امسال اين ساختمان هاي محكم و نوساز را برايتان استجاره نموده و خطر نفله شدن در زير آوار آن ساختمان را به جان خودمان مؤكول كرديم. "
به گمانم اين حاجي گرينوف از نوادگان همان پطرس فداكار (پسرك تُخسي كه چله زمستان انگولش را تا ته توي سولاخ سد جا كرده بود) مي باشد يا شايد هم نسبتي با ريزعلي خودمان دارد.
علي أي حال به نظر حقير اين قضيه از جاي ديگري آب مي خورد و يحتمل نيم كاسه اي زير كاسه مي باشد، كما اين كه ترم قبل شاهد بوديم از سقف خوابگاه به قاعده دو فرغون مصالح از نوع كاهگل به همراه چند تا از اسكلت هايي كه آغا محمد خان قاجار، جنازه شان را لابه لاي ديوارهاي عمارت دفن كرده بود فرو ريخته كه حكايتش فرو گذاشته به ! البته اين خوابگاه محاسني هم داشته من جمله اين كه براي اولين بار در تاريخ خلقت و زيست شناسي شاهد همزيستي مسالمت آميز انسان با ديگر جك و جانورآلات از قبيل سوسك ومارمولك بوديم !
خلاصه آدم اين اوضاع خرتوخر را كه ديده غيرتي شده و مي خواهد يك كاري بكند؛ مثلاٌ يك رقعه­اي از براي ميرزاي معماريان السلطنه ارسال كرده كه : " ميرزا چه نشسته ­اي ، بيا و اين گوساله اي را كه زاييده اي خودت بزرگش كن ! كه جانشينانت تا خِرخِره توي شِكرش گير كرده اند. " و ليكن بي خيال معامله شده از خر شيطان پياده مي شويم چرا كه گفته اند : "زبان سرخ دهد سر سبز را به عظمي! "
با کمی تحریف از کتاب «مرصاد الاوباش و طریقة الأراذل»
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/11ساعت 16:0  توسط بهلول | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
میگن بمب گوگلی، ما که نمیدونیم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/02/01 - 87/02/31
86/09/01 - 86/09/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
نویسندگان
بهلول
بوچّوش
پیوندها
یکی دیوونه تر از خودم!
وبلاگ دانشجویان علوم کامپیوتر
دانشجویای کامپیوتر 84
یک پریشان گوی دیوانه
وبلاگ کامپیوتری جمشید و شرکاء
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM